1395/04/05 13:08

آسیب شناسی افسردگی

جامعه‌شناسان پزشكي دلايل بيماري افسردگی را تنها در عوامل فيزيولوژيكي جستجو نمي‌كنند بلكه بهداشت همگاني این بيماري را در چشم‌انداز گسترده‌تري بررسی کرده و علاوه بر اینکه بيماري را پديده‌اي جسمي مي‌دانند، آن را با سبك زندگي و ديگر عوامل اجتماعي نيز پيوند مي‌دهند. در اين ديدگاه شرايط اجتماعي و محيطي از جمله: تغييرات اجتماعي و فرهنگي، پيوستگي‌ها، آرمان‌ها، روابط و حمايت اجتماعي، عامل موثري در سلامت، بروز و ارتقای وضعيت بهداشتي تلقي مي‌شود. حال با توجه به تغيير و تحولات بنيادي در زندگی انسان امروزي و قرار گرفتن در دنیای ماشینی و افزايش بي‌رويه و گهگاه نامتناسب امكانات صنعتي، افراد جوامع مختلف، با مسائلي همچون ترس، اضطراب، خشم و افسردگي مواجه مي شوند. كه پاسخي هستند به نارضايتي از جامعه و عوامل رواني مرتبط با اجتماع. همچنين زندگي در كلانشهرها (همچون تهران) با حضور عوامل آسيب‌زاي رواني متعدد (آلودگي هوا، ترافيك، صرف زمان نامناسب براي اوقات فراغت و...) موارد ياد شده را تشديد کرده و فضاي عمومي پر‌تنشی را ايجاد مي‌كند كه در نهايت، خطر ابتلا به افسردگي را افزايش مي دهد. در واقع اگر ساختارهاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و... در جايگاه خود قرار نگرفته باشند و به وظايف خود عمل نكنند، جامعه را از حالت تعادل خارج کرده و نقص در هر كدام از اين ساختارها مي‌تواند عاملي براي افسردگي باشد. با توجه به اينكه شرايط اجتماعي بر محيط شخصي غلبه دارد اگر در جامعه نهادهايی كه وظيفه‌ی ايجاد شادي را بر عهده دارند، وظايف خود را به خوبی انجام ندهند و حتی به ايجاد فضايي توام با ياس و نااميدي كمك کنند، در نهايت جامعه‌اي افسرده‌خو را شاهد خواهيم بود. زيرا اغلب افرادی كه افسرده‌اند، علاوه بر داشتن احساس بدبختي و اندوه، دارای نقصي زيستي هستند که این احساسات نشان‌دهنده‌ی همان نقص است. 

مطالعات روانپزشكان نشان مي‌دهد در بيماراني كه افسردگي به صورت یک واکنش تشخيص داده مي‌شود، این افراد در معرض فشارهايی محيطي قرار دارند كه با فشارهاي رواني موجود در محيط اشخاصي كه مبتلا به افسردگي درونزا هستند تفاوت معني‌داری دارد. در عرصه‌ي جامعه‌شناسي اين ادعا مطرح شده است كه افسردگي به عوامل اجتماعي، مربوط مي‌شود، در مطالعه‌اي كه براون و هريس در اواخر دهه‌ي 1970 در سطحي وسيع انجام دادند، مشخص شد كه آسيب‌پذيري زنان در برابر افسردگي مردان به عوامل زير مربوط است؛

1-از دست دادن مادر قبل از يازده سالگي.
2-حضور سه يا چهار فرزند زير 14 سال در خانه.
3-نداشتن رابطه‌ي صميمانه و يكرنگ با ديگران، به ويژه همسر.
4-نداشتن شغل تمام يا پاره وقت.

در زنان خانه‌دار نیز مي‌توان عنوان كرد كه تنش و فشار عصبي ذاتي نقش او (به عنوان یک خانم خانه‌دار) ممكن است به افسردگي بيانجامد. افسردگي در زنان را مي‌توان اعتراض، عدم تمايل" به ادامه" يا بيان احساس سرخوردگي از نقش زنانه و به خصوص محدوديت‌هاي اين نقش دانست. به هر حال، نمي‌توان آمار مربوط به سوء‌رفتار با كودكان و افسردگي را ناديده گرفت. ارتباط موجود بين اين دو بسیار محكم است. در مطالعه‌اي كه در سال 1987 روي 66 بيمار رواني زن صورت گرفت، براون و همكارانش دريافتند كه 58 % زنان افسرده در كودكي مورد سوء‌استفاده‌ي جنسي و سوء‌رفتار جسماني قرار گرفته‌اند. شلدريك در سال 1991 چكيده‌اي از این گزارش‌های پژوهشي را ارائه كرد. او ادعا كرده است كه افسردگي به عنوان شايع‌ترين اختلال رواني توسط بزرگسالاني كه در كودكي مورد سوء‌استفاده‌ي جنسي قرار گرفته‌اند گزارش شده است. بيماري افسردگي مشكل شماره يك سلامت در سراسر جهان محسوب مي‌شود. در كشور ما نيز افسردگی در رتبه‌ی اول در بین بیماری‌ها قرار گرفته است و در خانم ها دو برابر بيشتر از آقايان دیده می‌شود. حال اين سوال مطرح مي‌گردد كه چرا اينگونه است؟ بسترهايي كه انسان جامعه‌ی ما را به لحاظ رفتاري اينگونه آموزش و پرورش مي‌دهد كدامند؟ و راهكارهاي برطرف كردن و در نهايت مقابله با آن چیست؟ در پاسخ به سوالات ذکر‌شده، نكته‌ي اساسي اين است كه براي رسيدن به پاسخي جامع و كامل مي‌بايست بحثي تفصيلي داشت كه در اين نوشته‌ي كوتاه فقط مي‌توان به سرنخ‌هايی از آن اشاره كرد. در جامعه، "شدن" سرزندگي و "نشدن" افسردگي را به دنبال دارد. جامعه‌اي كه راهش براي "شدن" باز باشد و افراد بتوانند به خواسته‌هاي خود دست يابند، شاداب است اما جامعه‌اي كه رسيدن به خواسته‌ها غير‌ممكن، كودكان كار زياد و رو به افزايش و ساختارها نادرست باشند و امكان رشد وجود نداشته باشد، مردم رو به سمت افسردگي پیش مي‌روند. جامعه‌ي ما، جامعه اي در حال گذار است؛ گذار از سنت به سوی مدرنیته که در آن هيچ كدام ريشه و معنا ندارد و براي همين، ما با بحران ناشي از شكاف‌هاي متعدد چون شكاف سني، جنسيتي و ارزش مواجه هستیم و اين سردرگمي موجب شده كه افراد نتوانند در يك محيط امن تعارضات خود را نمایش دهند. عده‌اي از فقدان امنيت در بخش‌های اقتصادي، اجتماعي، رفاهي و چارچوب‌هاي خانوادگي رنج می‌برند. افراد جامعه‌ی ما به ويژه نسل جوان، خود را بر تغيير شرايط محيطي مسلط نمي‌بينند و امكان سازوكارهاي تغيير از سوي نهادهاي اجتماعي به رسميت شناخته نمي‌شود، از اين رو به يك درماندگي آموخته شده گرفتار گشته‌اند. همچنين مي‌توان از مساله‌ي ديگری كه امروزه جوانان جامعه با آن رو‌به‌رو شده‌اند صحبت كرد و آن اين است كه در جامعه‌ي كنومي‌ تعريف صحيحی از تئوري شاد زيستن وجود ندارد، در واقع جوانان ما كه كودكان ديروزند همچنان با زندگي شاد، بيگانه هستند.
منابع :شماره سوم نشریه اختصاصی بهبد
آقای مهدی احمدیان شیجانی -پژوهشگر حوزه ی علوم اجتماعی