شنبه, 17 شهریور 1397 18:08

از حب وطن و علاقۀ به مادر به ایران بازگشتم

دکتر عزت الله محمدنژاد فرید را باید از نزدیک دید. وقتی تلفنی با وی صحبت می کردم و صدای محکم و گیرای وی را برای اولین-بار شنیدم تصویر ذهنی ای که از او ساختم، با چهره ای که در هنگام

ملاقات دیدم، زیاد با هم تفاوت نداشت. وی از جمله پزشکانی است که سعی کرده است، علاوه بر اینکه در حوزۀ پزشکی فعالیت داشته باشد، در ابعاد دیگر جامعه نیز به عنوان یک فعال اجتماعی

نقش آفرینی کند. وقتی پای صحبت های وی می نشینی انرژی غیر قابل وصفی از او ساطع می شود که همراهی با وی از عهدۀ هرکسی برنیاید. گوشه هایی از گفتگوی نشریۀ اختصاصی

بهداشت و سلامت «بهبد» را با وی را می خوانیم.

تولد و دوران کودکی

در تاریخ 25 آذر 1318 در یک خانوادۀ تبریزی در محله ای که متشکل از اقشار متوسط جامعه بود، به دنیا آمدم. مثل بیشتر خانواده های آن زمان، خانوادۀ ما نیز دارای فرزندان زیادی بود. من در

خانواده ای با 7 فرزند دنیا آمدم. متأسفانه به علت بیماری-های آن زمان، پدر و برادرهایم را از دست دادم. من 11 ماهه بودم که پدرم درگذشت. بعد از فوت پدر، با حمایت های مالی مادربزرگم و تحت

سرپرستی مادرم که یکی از بهترین زنان و مادران عالم بود بزرگ شدم.

مهاجرت به تهران

برادرم در تهران تحصیل می کرد و من حدود 4 سالم بود که به اتفاق خانواده¬ام راه تهران را در پیش گرفتیم و به برادر پیوستیم. روزی را که به تهران می آمدیم، خوب به یاد دارم. آن روز در اتوبوس

مادرم که خدایش بیامرزد، واژه های فارسی را به من آموزش می داد. این خاطره ای است که از آن زمان در ذهنم مانده است و هیچ وقت فراموش نمی کنم. در هرجای این گفتگو که ذکری از

مرحوم مادرش به میان می آید چشمانشان از اشک می درخشد. وقتی وارد تهران شدیم، به همراه دو برادر و یک خواهرم در محلۀ امیریه سکنی گزیدیم و تا زمانی که بتوانیم خود را جمع و جور

کنیم تحت حمایت های مادربزرگ مان بودیم.

دوران مدرسه

من دبستان را در دبستان اسلامی گذراندم. وقتی مسئولان دبستان پی به هوش من بردند، در یک مقطعی دو کلاس یکی ثبت نام کردند، یعنی یک کلاس را جهشی خواندم. همچنین مرا

پیشنماز دانش آموزان کردند. زمانی که من پیش نماز بودم، همکلاسی دیگرم به نام محمود فرهنگی نقش مکبر را ایفا می کرد. بعد از دبستان برای ادامۀ تحصیل به دبیرستان فرهنگ رفتم.

سال های آخر دبیرستان را هم در دبیرستان شرف گذراندم.

دوران پرشور نوجوانی و جوانی

من در دوران دبیرستان ورزش را آغاز کردم و وقتی به ورزش آلوده شدم، دیگر آن بچۀ درس خوان سابق نبودم و بیشتر وقتم به والیبال، بوکس، پینگ پونگ و کشتی می گذشت. پاتوق ورزشی من در

باشگاه کیان و باشگاه ببر در خیابان منیریه بود و بیشتر تمریناتم زیر نظر حاج فعلی، مربی نامدار کشتی آن زمان، می گذشت.

اتفاقی که سرنوشت مرا دگرگون کرد

یک اتفاق سر کلاس من و سرنوشتم را متحول کرد و مرا دوباره در مسیر درس و مطالعه قرار داد. بعد از آن بود که در کنار ورزش به سختی و با تلاش زیاد درس خواندن را شروع کردم و حتی دو سال

پایان دبیرستان جزو شاگردان ممتاز بودم. یکی از دوستانم به نام منوچهر الله یاری برای ادامه تحصیل به آلمان عزیمت کرده بود. صحبت های ما قبل از سفر او و نامه هایی که بعد از عزیمت او بین ما

رد و بدل می شد، مرا نیز به تحصیل در آلمان برانگیخت و این بود که شروع کردم به برنامه ریزی و یادگیری زبان آلمانی.

منوچهر پذیرش مهندسی معدن را برای من ارسال کرد. وقتی خانواده و مخصوصاً مادرم از علاقۀ من به تحصیل در آلمان مطلع شدند، برای تأمین مخارج سفر و تحصیل من خانۀ پدری در تبریز را

فروختند. از راه زمینی به آلمان رفتم و دوران پرفراز و نشیب زندگی و تحصیل من در آلمان آغاز شد که شنیدن آن خالی از لطف نیست.

حضور در آلمان

هرچه به موعد سفر نزدیکتر می شدم، پرس و جوهای مادر نیز بیشتر می شد. یک بار مادرم پرسید آیا برای رفتن بلیط هواپیما گرفته ای و من جواب مثبت دادم. این مطالب را که می گوید لبخند

می زند و ادامه می دهد من روح ماجراجویی داشتم و دوست داشتم از مرز زمینی خود را به آلمان برسانم. وقتی موعد رفتن رسید، همۀ اقوامم متحیر بودند، زیرا آنها به جای اینکه برای بدرقه به

فرودگاه بیایند، به پایانۀ اتوبوس رانی آمده بودند و تعجب کرده بودند که چرا از این طریق به آلمان می روم.

بعد از پشت سر گذاشتن چندین کشور با اتوبوس و قطار خود را به خاک آلمان رساندم. این در حالی بود که تسلط من به زبان آلمانی فقط در حدی بود که به قول معروف بتوانم گلیمم را از آب بیرون

بکشم.

مقصد من در آلمان شهر فرانکفورت بود. وقتی که به آنجا رسیدم، چمدان و وسایلم را به صندوق امانات سپردم و با یک کیف دستی به منزل دوستم رهسپار شدم. می دانستم که تاکسی در آلمان

گران است، اما برای اینکه زودتر برسم، تاکسی گرفتم و به خانۀ منوچهر رفتم. آنجا با دوستان دیگری آشنا شدم که بعدها پزشک شدند، از جمله زنده یاد دکتر میربابایی و دکتر خداکرم که بعدها با

من به ایران بازگشت. بعد از چند ساعت صحبت با این دوستان جدید، حدود ساعت 9:30 شب بود که گفتم باید برم. دوستان پرسیدند کجا می روی و من گفتم باید بروم. میزبانم گفت: «شاید خوب

از تو پذیرایی نکرده ام و دلخور شده ای که می-خواهی بروی». گفتم خیر، ولی باید بروم. آقای میربابایی که در آن زمان هنوز پزشک نشده بود و سال سوم پزشکی بود، با من هم مسیر شد. در

مترو از من علت رفتنم را پرسید. گفتم در جایی خوانده ام که صاحب خانه های دانشجوها در آلمان تمایل ندارند که مستأجرهایشان تا دیروقت مهمان داشته باشند. گفت دوست شما که با صاحب

خانه اش نیست. بیرون از شهر در یک باغ زندگی می کند و ایرادی نداشت که بمانی. گفتم به هر حال اکنون که از منزلش خارج شده ایم. لطفاً مرا به یک مهمانخانۀ ارزان-قیمت راهنمایی کنید. او

مرا به خانۀ جوانان راهنمایی کرد. استقرار در خانه جوانان فقط یک شرط دارد و آن اینکه هر روز به مدت 15 دقیقه در کارهای خانه مشارکت و همراهی داشته باشید.

بعد از 5 روز یک شغل دانشجویی پیدا کردم و به کمک منوچهر نزد یک خانوادۀ آلمانی یک اتاق دانشجویی کرایه و به آنجا نقل مکان نمودم. همه چیز به خوبی پیش می رفت. در کلاس آموزش زبان

آلمانی ثبت نام کردم و بعد از مدتی در یک چاپ خانه مشغول به کار شدم. در آنجا همکاری آلمانی داشتم که استاد چاپ بود. انسان بسیار بافرهنگ و فرهنگ دیده ای بود. من زبان آلمانی را از آن

همکار بسیار محترم یاد گرفتم. مهارت من در زبان آلمانی به جایی رسید که در اولین دورۀ کالجی که در فرانکفورت شروع به کار کرد، جزو این تیم بودم و به اندازه ای در تحصیل سخت کوش بودم که

هیچ هزینه ای برای تحصیل پرداخت نکردم، چرا که جزو دانشجویان نمونۀ آن کالج محسوب می شدم و هر ترم دو نمرۀ عالی به مسئولان دانشگاه تحویل می دادم.

از زمان ورود به آلمان تا وقتی که وارد کالج شدم، حدود 8 ماه طول کشید. یک سال بعد از پیش دانشگاهی و کالج وارد دانشگاه گوتۀ فرانکفورت در رشتۀ پزشکی شدم. بعد از سه سال و نیم این

افتخار نصیبم شد که به حدود 80 نفر از دانشجویان خارجی و جدیدالورود به دانشگاه گوته آموزش دهم. وقتی که این مسئولیت را به دست آوردم، از لحاظ مالی موقعیت خوبی برایم مهیا شد و دیگر

نیازی به کار کردن در بیرون فضای دانشگاه نداشتم.

حدود 7 سال طول کشید تا بتوانم ردای پزشکی را بر تن خود ببینم، ولی چون متمایل به ادامۀ تحصیل در رشتۀ داخلی بودم و کلاس استاد مورد نظر از نظر تعداد دانشجو پر بود، به روان شناسی و

جراحی عمومی پناه بردم. حدود 17 ماه در بیمارستان کار کردم و استاد مورد نظر در این مدت من را تحت نظر داشت. در نهایت با جلب نظر استاد توانستم تحت نظر او متخصص داخلی شوم. کل

تحصیلات من بیش از 13 سال در کشور آلمان طول کشید. به عنوان دانشجویی که به سختی می توانست آلمانی صحبت کند، وارد این کشور شدم و با تلاش و ممارست در زبان و ادبیات آلمانی به

مرتبه ای رسیدم که به دانشجوهای جدید درس می-دادم. بعد از آن در هامبورگ به عنوان پزشک و متخصص مشغول به کار شدم. در آلمان ازدواج کردم و در نهایت از حب وطن و علاقۀ شدیدی که

به مادرم داشتم و به پاس قدردانی از وی که من را بدون پدر بزرگ کرده بود، به ایران بازگشتم تا خدمت گذار او باشم.

نحوۀ آشنایی با همسر

همسرم از دانشجویان آلمانی در رشتۀ حسابرسی بود. ما در زمان دانشجویی با هم آشنا شدیم و ازدواج کردیم. نتیجۀ این ازدواج یک پسر بود که به شغل تجارت مشغول است. زمانی که به

همسرم پیشنهاد ازدواج دادم، شرط کردم که مادرم در ایران چشم انتظار من است و بعد از پایان تحصیلات باید به ایران برگردم. همسرم نیز این شرط را پذیرفت و خدا را شکر که همسرم مورد

عشق و احترام خانواده ام بوده و هست.

ویژگی های همسر آلمانی من

فقط یک نکته و ویژگی از وی برای شما تعریف کنم. توجه داشته باشید که همسر من اهل آلمان است و در ایران خارجی تلقی می شود. در زمان جنگ تحمیلی برای مأموریت یا گاهی داوطلبانه 11

بار به جبهه رفتم. وقتی به همسرم گفتم شما مجبور هستید در این مأموریت ها و روزها در کرج به تنهایی زندگی کنید، همسرم هیچ مخالفتی نکرد و نگفت که من را از ناز و نعمت آلمان به ایران

آورده ای و حالا می خواهی به جبهه بروی، بلکه به من قوت قلب داد و مرا بدرقه کرد. ناگفته نماند که ناراحت شد و می ترسید، ولی با آرامش خاطر به زبان آلمانی به من گفت: «برای تو موفقیت و

سلامتی آرزو می کنم و امیدوارم سالم به خانه برگردی».

حضور دوباره در ایران

حدود 6 ماه قبل از انقلاب اسلامی ایران وارد کشور شدم. برعکس آن زمان که همه در حال ترک وطن بودند، من به کشور بازگشتم و به واسطۀ یک دوست خوب که دوست مشترک من و دکتر

سیدنورالدین اسلامی بود، در کرج سکنی گزیدم. من ذهن و روح ماجراجویی داشتم. از همان دوران سکونت در تهران اتفاقات سیاسی را دنبال می کردم. وقتی وارد شهر کرج شدیم، خیلی زود خود

را با شرایط وفق دادم. به سرعت مطب و منزلی جهت سکونت پیدا کردم و از آن زمان تاکنون در این شهر مشغول زندگی و تا یک سال پیش مشغول طبابت بودم. در بدو ورود حدود یک سال و نیم

مطب من در میدان شهدا بود و بعد از آن مطبی در محدودۀ بازار روز خریداری کردم و به طبابت مشغول شدم.

متعهد به اجتماع

من یک پزشک تک بعدی نیستم. حتی زمانی که در آلمان تحصیل می¬کردم، نمایندۀ دانشجویان ایرانی در فرانکفورت بودم و مسائل صنفی و اجتماعی را دنبال می کردم. از زمانی که وارد کرج

شدم پیگیر مسائل صنفی پزشکان بودم. بعد از آشنایی با تعدادی از پزشکان در کلینیک شهید بهشتی، نظام صنفی پزشکی کرج را پایه گذاری کردم، هرچند از این اقدامات خسارت دیدم و تاوان نیز

دادم.

در آن سال ها که ما این اقدامات را پیگیری می¬کردیم، آقای دکتر شریف، مرحوم دکتر حاج عباس کاظمی و دکتر پاشامشکات که به کانادا مهاجرت کردند، از جمله دوستان و همراهان بودند.

آشنایی با اولین همکار در کرج

دکتر سید نور الدین اسلامی اولین پزشکی بود که من با وی در کرج آشنا شدم. در مراحل بعد با دکتر سپهری، دکتر جلیلی و دکتر سیدعلی اصغر کاظمینی آشنا شدم. جا دارد از مرحوم دکتر

کاظمینی یاد کنم که از نظر منش و اخلاق در درجه و مرتبه ای بود که علی رغم بعضی اخلاتاف نظرهایی که با او داشتم، ذره ای از ارادت من به این بزرگمرد کاسته نمی شد و این ارادت متقابل

بود. گاهی پیش می آمد که بعد از یک اختلاف نظر شدید، موقع خداحافظی یکدیگر را در آغوش می کشیدیم و از هم جدا می-شدیم.

خاطراتی از زمان انقلاب

من از فعالان صدر انقلاب اسلامی بودم و با جان و دل برای استقرار نظام جمهوری اسلامی تلاش کردم. من 6 دانگ در جهت پیروزی انقلاب فعال بودم. چه شب هایی که با مرحوم شجونی و

خاتمی بروجردی می نشستیم و برای پیشبرد اهداف مان و برای حل مشکلات مردم برنامه ریزی می کردیم. در زمان جنگ نیز حدود 3 مرتبه از طرف اداره و گاهی به صورت داوطلبانه در منطقه

حضور پیدا کردم.

از رجالی که بعد از انقلاب اسلامی با آنها محشور بودم، می توانم به حضور آقای هوشنگ مخلصی، داماد آیت الله طالقانی و فرماندار کرج اشاره کنم که بنده نیز در کنار او حضور داشتم. جا دارد از

حضرت آیت الله فارغ دزفولی نیز یاد کنم. خاطره ای از آن مرد شریف دارم که ذکر آن خالی از لطف نیست . مدتی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی مردم شهر قزوین به تیر بسته شده بودند. خود را

برای عزیمت به قزوین و کمک به آنها آماده کرده بودم. این موضوع را با حضرت آیت الله فارغ در میان گذاشتم و گفتم بنزین ندارم. در این لحظه دکتر فرید چهار مرتبه با گفتن جملۀ «روحش شاد» یاد و

خاطره حضرت آیت الله فارغ را گرامی داشت. حدود ساعت 3:30 بامداد در حصارک در جایی که با هم قرار گذاشته بودیم، بنزین به من رساند. من از آنجا عازم قزوین شدم و مأموریت خود را انجام

دادم. آرزو می کنم مردم کشورم دیگر چنین روزهایی را نبینند. وقتی به قزوین رسیدم مردم به طور بی-رحمانه ای به گلوله بسته شده بودند. مردم برای کمک به یکدیگر دیوارهای منازل خود را

سوراخ کرده بودند و از این طریق با هم ارتباط داشتند.

خاطره ای از حضور در جبهه

یک بار که به جبهه رفته بودم، با چند نفر از بچه هایی که از خیابان آبان برده بودم، دست به کار شدیم و در زیرزمین یک بانک نیمه کاره یک مرکز درمانی صحرایی در حد خیلی ابتدایی برپا کردیم. با

بچه ها به منزل اهوازی ها مراجعه می کردیم و با ارائۀ کارت نظام پزشکی از آنان کمک می خواستیم. مقداری وسایل فراهم شد و یک بیمارستان ابتدایی درست کردیم. در همان اثنا یک روحانی با

دو نفر که شاید محافظانش بودند، به سمت ما آمد و با صدا و لحنی خاص پرسید کدام یک از شما پزشک است. وقتی خود را معرفی کردم، به من گفت دستت را به من بده و یا علی بگو. من را با

قدرت عجیب بازوانش از آن گودال خارج کرد. پیشانی ام را بوسید و گفت کار تو خیلی زیبا است. خدا یار و یاورت باشد. سپس گفت که می خواهد به ما کمک کند. پرسیدم شما چه کمکی می

توانید بکنید. گفت شما هر کاری و هر نیازی داشته باشید، می توانید به همسر من که فاطمه کروبی نام دارد، مراجعه کنید و هرچیز که خواستید از وی تحویل بگیرید. بعد از آن بود که من هرچیزی

که درخواست می کردم به سرعت فراهم می شد.

گذران اوقات فراغت در حال حاضر
بیماری فراموشی در خانوادۀ ما ارثی است و برای فرار از این بیماری به علاقه مندان و دانشجویان در مقطع کارشناسی ارشد زبان آلمانی آموزش می دهم.

سخن پایانی

هیچ لذتی بالاتر از خدمت به خلق نیست. اگر در توان شما است به مردم کمک کنید و به مردم خیانت نکنید. من به پیروی از مادرم جز خدمت به مردم وظیفۀ دیگری برای خودم قائل نبوده و نیستم.

 

نظر دادن

درباره ما

در عصری که با انفجار اطلاعات مواجه هستیم و دهکده جهانی را پشت سر گذاشته و «رسانه خود پیام» محسوب می شود با توجه به این بینش، هولدینگ بهبد بر آن شد تا برای حضور قدرتمند و تاثیر گذاری در دنیای پیرامونی خود با استفاده از رسانه و ابزارهای نظیر ماهنامه، تارنما و دنیای مجازی اعلام حضور داشته باشد. بدون شک یکی از مباحث مهم در ارتباطات، افکار عمومی و تاثیر بر آن می باشد...

بیشتر بخوانید

اطلاعات تماس

We use cookies to improve our website. By continuing to use this website, you are giving consent to cookies being used. More details…